تاثیر طرز فکر در آینده شغلی

تاثیر طرز فکر در آینده شغلی شما

سلام، امیدوارم در بهترین حال خودتان باشید! من حمید امیدی هستم و در اینجا ،مجله آموزشی شخصی من حضور دارید.امروز قصد دارم راجع به تاثیر طرز فکر شما روی آینده شغلیتان صحبت کنم و شما را آگاه کنم که چطور تنها یک طرز فکر میتواند باعث پیشرفتتان بشود یا شما را تا قعر نابودی بکشاند!

لازم می دانم این موضوع را بیان کنم که مواردی که در این مقاله می خوانید، تماما تجربی هستند و به هیچ وجه صحبت های زیبا ولی بیهوده نیستند! در پایان اگر احساس می کنید این مقاله به درد شما خورده است، می توانید لینک آن را برای دوستانتان ارسال کنید تا به آن ها هم در این مسیر کمک زیادی کنید!

شما درباره یک شغل چطور فکر می کنید؟

اگر به دوران بچگی، نوجوانی و حتی جوانیتان برگردید، حتما متوجه می شوید که همیشه درباره آینده شغلیتان در خانه و یا در بین دوستانتان صحبت های زیادی بوده است.این صحبت ها معمولا به شکل های متفاوتی بوده است.

اما میدانید جالبترین موضوع در اینباره چیست؟ شاید خنده دار باشد اما آن فکر هایی که درباره آینده شغلی و کار آیندتان می کنید، افکار شما نیستند! آن ها فقط ترکیبی از افکار خانواده و دوستان نزدیک شما هستند!

به نمونه های زیر دقت کنید:

1- برای پیدا کردن یک شغل مناسب باید یک رشته خوب را انتخاب کنم!

2-باید سراغ رشته های تحصیلی بروم که هرکسی نمی تواند از پس آن بر بیاید تا بتوانم خاص باشم و درآمد بیشتری داشته باشم!

3-باید تخصص داشته باشم تا بتوانم شغلی داشته باشم!

4-باید روابطی داشته باشم که بتوانند مرا به یک شغل خوب برسانند!

5-حالا که درس نمیخوانم و نمرات خوبی ندارم، دیگر نمی توانم موفق باشم! موفقیت برای افرادیست که در دوران تحصیلشان موفقند!

اگر یک مورد یا بیشتر موارد بالا جزء افکار شماست، این مقاله را تا انتها دنبال کنید تا به شما ثابت کنم که در اشتباه هستید!

فکر کردن درباره شغل آینده
فکر کردن درباره شغل آینده

چقدر احساس ناراحتی می کنید اگر به شما بگویم…

یک شغل صرفا کاری نیست که به صورت اجباری باید انجام دهید تا بتوانید درآمد داشته باشید! یک شغل، کاری است که هم باید تفریحتان باشد، هم لذتتان و هم راه درآمدزاییان.آیا میگویید نه اینطور نیست؟

خب حق دارید! نسل های قبل از شما و نسل شما با چنین طرز فکری باید مخالف باشد! چرا که چندین نسل تا به حال صحبت ها و افکار متفاوتی راجع به شغل برای شما تکرار شده است!

خب تکرار قدرتمند است! تکرار این افکار باعث شده است که آن ها به هویت شما تبدیل شوند و آنقدر به آن ها باور پیدا کنید که هیچ نظری خلاف آن را قبول نکنید!

اگر به شما بگویم که تنها با تغییر سبک فکری خودتان و تغییر زاویه دیدتان، میتوانید زندگی شغلی متفاوت و فوق العاده ای داشته باشید، به من چه می گویید و چه واکنشی دارید؟

تغییر نوع نگاه به شغل از گذشته تا به حال!

وقتی از پدرم سوال کردم که چه چیزی باعث شد به شرکت ایرانخوردو برود و در آنجا مشغول به کار شود، به من گفت خوب من ازدواج کرده بودم و نیاز داشتم منبع درآمدی داشته باشم!

خب بالاخره از طریق دایی با این شرکت آشنا شدم و 20 سال در آن کار کردم!

وقتی از پدرم در ادامه میپرسم آیا از کارش لذت برده است یا نه، میگوید : نمیدانم… خب برای آن زمان شغل خوبی بود! توانستم با درآمد خانه و ماشین بخرم! همانطور که میخوانید، پدرم از نسل گذشته است!

وقتی از برادر کوچکترم که 10 ساله است میپرسم که میخواهد چکاره شود، به من میگوید میخواهد کارخانه خودروسازی داشته باشد.

او حتی درس های خودش را به درستی نمیخواند، همیشه می توانید در حال ساخت یک خودرو با بالشت :) و یا دیدن تصاویر خودروهای مختلف پیدایش کنید.

مطمئنم هر اتفاقی بیفتد، او در آینده یک خودرو طراحی خواهد کرد!

نقطه عطف اینجاست که تفاوت نسل گذشته و نسل اکنون در نوع نگاه به شغل آینده خودشان در ترس و عدم ترس است.اغلب افراد نسل گذشته، جسارت جستجو و شروع کردن کاری که برایش ساخته شده اند را نداشتند!

نسل جدید اما با جسارتی بسیار زیاد به دنبال کاری می روند که برایش ساخته شده اند! شما برای چه کاری ساخته شده اید؟

داستان علی، پسر دایی من!

پسر دایی من یک جوان 22 ساله است و بسیار با استعداد است! علی به تازگی خدمت سربازی خودش را تمام کرده است و آماده ورود به بازار کار است.

علی بسیار با استعداد است و چهره بسیار جذابی دارد.شاید به نظر من می توانست یک مدل چهره باشد.

جدیدا به شغلی مشغول شده است.گویا کارخانه ساخت مواد شیمیایی!

در آخرین صحبتی که با آن پسر فعال، بگو بخند و بسیار کاریزماتیک داشتم، متوجه شدم به فردی غمگین، کم حوصله و عبوس تبدیل شده است!

علی به من می گفت کارش خیلی سنگین است و آنقدر به او حقوق نمی دهند که حتی هزینه کرایه ماشین خودش را هم ندارد!

شغلی که دوستش ندارم
شغلی که دوستش ندارم

علی و شغلش باعث شد یک سوال بپرسم!

بعد از صحبت با علی، از خودم پرسیدم که چطور این جوان رعنا و با استعداد می تواند در چنین جایی با شرایط بسیار بد عمر خودش را تلف کند؟

چطور یک فرد به این خوش ذوقی می تواند در یک کارخانه به فردی بی میل به زندگی و پایبند به روتین های مسخره تبدیل شود!

آیا علی نمی توانست طرز فکر خودش را نسبت به شغل آینده اش تغییر دهد؟

آیا نمی توانست این باور را در خودش به وجود بیاورد که می توانم یک مدل فوق العاده با درآمد بسیار عالی شوم؟

به علی چه گذشت؟

علی در یک خانواده معمولی به دنیا آمده و بزرگ شده بود! پدرش (دایی من) از سن 18 (شاید) به او اصرار کرده بود که سریعا به خدمت سربازی برود و سریعا به شغلی مشغول شود.

در واقع مهم نیست چه شغلی! فقط یک کار با یک درآمد! کاری که خود او 40 یا شاید 50 سال پیش کرده بود!

چیزی که به علی گذشته است، شاید یک تراژدی باشد! علی فقط کسی را نداشت که به او اعتماد بنفس می دهد.

کسی نبود که به علی بگوید تو هم می توانی برای خودت کار کنی! زندگی فقط کار کردن در کارخانه های مختلف نیست! تو می توانی هم از کارت لذت ببری و هم درآمد داشته باشی.

چطور طرز فکرمان را نسبت به شغل تغییر دهیم؟

شما اینستاگرام دارید؟ اگر دارید اینبار، آگاهانه و با حواس جمع سری به اکسپلور بزنید!

ببینید چگونه انسان های بسیار معمولی با انجام کارهای خارق العاده و لذت بخش، درآمد های فوق العاده ای دارند!

ببینید افرادی را که کارشان امتحان کردن غذاهای رستوران هاست (فود تیستر).شغل جالبی نیست؟ من که خیلی شکمو هستم و این کار برایم خیلی جذاب است.

همیشه از خودم می پرسیدم که مگر می شود رستوران ها از من خواهش کنند که بروم و غذاهایشان را بخورم و پول هم بگیرم!

شروع کنید و 10 نفر از افرادی را که فکر می کنید درآمد های فوق العاده ای دارند را بشناسید و شغلشان را بفهمید.

این قدم اول برای تغییر باور شما نسبت به شغل آیندتان است.اینطور بیشتر باور می کنید که شما هم می توانید از شغلتان لذت ببرید! مثل اشخاصی که می بینید.

این صرفا یک قدم کوچک است… بعد از آن چه؟

افتخار می کنم که برای شما می نویسم! این به این باور برسید که شما هم می توانید شغل رویایی خودتان را در آینده داشته باشید و از آن لذت ببرید، قدم اول بود و قدم فوق العاده ای هم بود!

اگر به کمک های بیشتری نیاز داشتید، سردرگم شدید، نا امید شدید و … می توانید به سایت من سر بزنید و با یک احساس فوق العاده دوباره به زندگیتان برگردید!

من در این وبسایت به شما نزدیک هستم و تمامی صحبت هایی که با شما دارم را زندگی کرده ام.

می توانید هر سوالی داشتید از من بپرسید و با افتخار شما را کمک می کنم.

شما می توانید شغلی داشته باشید افسانه ای، لذت بخش، پر از درآمد و روابط فوق العاده، تنها باورش کنید!

اگر به شغل های اینترنتی علاقه دارید، می توانید مقاله ایده های شغل اینترنتی را بخوانید.

1 پاسخ
  1. ۰سحر منصوری
    ۰سحر منصوری گفته:

    سلام خدمت شما آقای حمید امیدی عزیز و گرانقدر و دوستان گرامی
    چقدر مقاله عالی بود و من در زمان مناسب این مقاله رو خوندم
    مطلبی که در این مقاله عنوان کردید قطعا یک باورسازی و سنت شکنی در مقابل باور غالب جامعه هست.جامعه در واقع اعم از افراد نسل های گذشته و نسل های جدید! برای اکثریت قریب به اتفاق افراد جامعه شغل صرفا یک منبع درآمد هست و قرار نیست که حتما ازش لذت ببری…و بسیار مشاغلی هستن که صرفا درآمد بالای اونا افراد رو علی رغم عدم علاقه پایبند خودش کرده چون نگاه اغلب مردم اینه که خب با این درآمد کجا کار دیگه ای پیدا کنم؟ دقیقا همین دیروز بود که از یکی از همکارام پرسیدم تو واقعا به وکالت علاقه داری؟؟ گف خب براش تلاش کردم وقت گذاشتم! و اینکه خداییش درآمدم حداقل جوریه که هر زمان اراده کنم که میتونم برم سفر خارجه میتونم یه زندگی مرفه داشته باشم خب خوبه دیگه !!!
    گفتم وقتی مشغول اینکاری لذت میبری؟ گفت قطعا نه!
    گفتمش بنظرت اگر بخوای خودتو تعریف کنی یه جورایی عنوان شغلیتو هویت خودت نمیدونی؟ یه جورایی این شغل رو عامل اصلی ارزشمندی و اعتماد بنفست میدونی؟ گفت قطعا همینطوره اگ ازم گرفته بشه فکر کنم تا یه مدت بحران هویت پیدا کنم….
    من وقتی میرم محل کار صحبت اکثریت قریب به اتفاق همکارارو که میشنوم علی رغم خستگی و بیحوصلگی که در سلول به سلول چهره و حتی فرم ایستادنشون میبینم متوجه میشم که این شغل رو یه جورایی هویت خودشون و عامل اصلی ارزشمندی خودشون میدونن!
    من شخصی هستم که وقتی کنکور کارشناسی رو با رتبه عالی قبول شدم با مشاوره تحصیلی که از افراد مشغول به کار که همه شون مربوط به دو نسل قبل من بودن داشتم گفتن با این رتبه باید حقوق بخونی حیفه اصلا فکرشو نکن بری یه رشته دیگه حقوق بخون بعدشم وکالت یا قضاوت هم درآمده هم موقعیت اجتماعی عااالی ……
    منم قبول کردم گفتم اره خب رتبه عالی هستن حقوق هم اولین رشته تاپ علوم انسانی همه هم میگن همین خوبه پس باید برم ولی خواسته عمیق قلبی من تربیت بدنی بود دلم میخواست کلا برم تو وادی ورزش چون یکی از علایقم بود..ولی نگران از اینکه خب موقعیت چندانی نداره درآمدم ک معلوم نیست نمیشه…
    و من بدون علاقه بدون اشتیاق وارد رشته حقوق شدم دروس رو کاملا متوجه میشدم در واقع مثل آب خوردن بودن برام و خب شاگرد اول ورودی خودم هم شدم..کارشناسی ارشد ک رسیدم بشدت بهم فشار روانی وارد شد عمیقا متوجه بودم ک علاقه ندارم میخواستم انصراف بدم که وقتی رفتم مشاوره، مشاور تمام تلاششو کرد ک بمونم و ادامه بدم منم قبول کردم…و انکار عدم علاقه بخاطر میل به استقلال مالی باعث شد ادامه بدم . اون موقع اصلا من آگاهی نداشتم که اصل لذت بردنه شما زمانی میتونی در حرفه ای پیشرفت کنی که بهش علاقه و اشتیاق داشته باشی اونوقته که اگر سختی هم باشه شما به دلیل علاقه و اشتیاق با کمال میل اون سختی رو میپذیری و با بینش درست از اون سختی عبور میکنی..ولی وقتی اشتیاقی نباشه پیشرفت نیست ایده خلاقانه به ذهن خطور نمیکنه که اجرایی بشه!
    تا جایی ادامه دادم که وارد حوزه وکالت شدم و نزدیک به ۱۰ سال ادامه دادم اما به جرات میتونم بگم که در تمام مدت تحصیلی دانشگاه و اشتغالم دقیقا زندگی من به دو نیم لذت و عدم لذت تقسیم شده بود وقتی تو محل کار بودم و زمانی که مشغول فکر کردن به پرونده ها من یه شخص جدی، تقریبا همرنگ جماعت همکار، سخت گیر و بشدت با نظم، پراسترس و اخمو….و در زمان هایی ک مشغول کار نیستم و در حال گذران زندگی روزمره یا تفریحم بودم من سحر شاد، پرهیجان و پر از امید و در عین حال نیم نگاهی هم به اون نیمه زندگیم دارم و باعث میشد تقریبا هرزگاهی از لحظه جدا بشم و اضطراب داشته باشم….
    بعدها متوجه شدم من گاهی خودمم گاهی اون خودم که میخوام همیشه باشم نیستم…من دوست داشتم شخصی باشم که در تمام لحظات زندگیم‌خود واقعی خودم باشم با تماااام علایقم ولی با این اوصاف نمیتونستم هرزگاهی به فکر میوفتادم که کارمو بذارم کنار ولی ترس داشتم چون خودم رو با شغلم تعریف کرده بودم و تمام ارزشمندی خودم رو وامدار عنوان شغلی خودم بودم، احترام میخواستم توجه میخواستم از عنوان کارم کمک میگرفتم بیشتر ترسم از همین بود انگار ک اگر این کار رو نداشته باشم من هیچ حرفی برای گفتن ندارم یه جورایی میتونم بگم احساس لیاقتمو وابسته به داشتن این کار میدیدم…
    تا اینکه متوجه شدم ریشه اصلی ترین مسائل حل نشده زندگیم ناشی از عدم اعتماد به نفس و عدم پذیرش خودمه…خلاصه وقتی در روند تغییر زندگی قرار گرفتم متوجه شدم من دارم بر اساس الگوهای تعریف شده خانواده و اکثریت جامعه زندگی میکنم دقیقا همین موضوعی که در مقاله تون بهش اشاره دارید و من از اینکه طبق میل و سبک خودم زندگی نمیکنم همیشه دچار یه غم و حسرت شدید هستم و بعد از کلی فکر کردن و خلوت کردن با خودم تصمیم قطعی گرفتم که کارم رو کنار بذارم.
    به تجربه حس کردم که تحمل کاری که بهش علاقه نداریم مثل دردی میمونه که تا استخون نفوذ کرده و همممه آرامش انسان رو بر باد میده…متوجه شدم که یک مساله مزمن حل نشده در زندگی باعث اختلال ذهنی میشه و همه ابعاد زندگی رو مختل میکنه تا جایی که ما از خود واقعی خودمون اووونقدر فاصله میگیریم که یادمون میره واقعا ما کی هستیم چی دوست داریم…
    انکار مداوم احساسات و علایقمون باعث میشه که ذهن باور کنه که نبوده و نیست و شخصی از ما میسازه که فرسنگ ها با خود واقعی مون فاصله داره و به شخصه فکر میکنم ادامه زندگی با این اوصاف ارزش خودشو از دست میده…چون هیییچ لذت واقعی و درونی که از عمق وجود بیاد درش نیست و هر لذتی که شخص بخواد تجربه کنه صرفا با تقلا و به وسیله عوامل بیرونیه که قطعا عمیق و ماندگار نیست…
    از شما ممنونم بابت به اشتراک گذاشتن این آگاهی ارزشمند.
    واقعا ممنونم که تجربه خودتون رو با ما درمیون گذاشتید🙏🏻
    حال خوب و فکر آروم رو براتون آرزو دارم🙏🏻🌹

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *