جنون وابستگی

جنون بعد از رهایی از وابستگی !

سلام! وقت شما بخیر! من حمید امیدی هستم و به مجله من خوش آمدید.

در این مقاله قصد دارم درباره اضطراب بعد از رهایی از وابستگی صحبت کنم.

نمی دانم چند نفر از شما با این بحران مواجه شده اید!

اما حداقل مطمئنم تعداد زیادی از افراد این موضوع را به درستی درک می کنند.

برای من، درست زمانی که در کار خودم داشتم به شدت پیشرفت می کردم، این اتفاق افتاد.

افراد معمولا رهایی از وابستگی ها را به شکل جنون تجربه می کنند!

برای من هم این اتفاق افتاد!

اگر هم مسیرم هستید، لطفا این مقاله را تا انتها دنبال کنید.

یک نکته! چون شخصا تنهایی ناشی از این اضطراب را تجربه کردم، دوست دارم در کنار افراد شبیه به خودم باشم.

دوست ندارم آنها این بار را تنهایی به دوش بکشند.

پس فقط می توانید با انتشار این محتوا برای کسی که احساس می کنید به این مشکل دچار شده، کمی به او کمک کنید.

چرا اضطراب سراغ ما می آید؟

درست زمانی که احساس می کنید در ناشناخته ها هستید، اضطراب به دنبال شما می آید.

فرض کنید در حالی که در خانه خودتان تنها هستید، صدایی از اتاق پشت خانه می شنوید.

به نظر می آید چیزی در شکم شما شروع به فعالیت می کند.چیزی شبیه به گرداب!

قدیمی ها می گفتند : انگار توی دلم دارن رخت می شورن!

سپس انگار مکانیزمی در بدن و مغزتان شروع به کار کردن می کند..

عضلات منقبض شده و قلبتان تند تند می زند.

این می تواند شروع یک ریشه اضطرابی باشد!

حالا شما با موقعیتی دست به گریبان هستید که از کنترلتان خارج است! چه باید بکنید؟ به کدام سمت بدوید؟

اما اگر موجود عجیب و غریبی در اتاق نباشد چه؟ پس این اضطراب از کجا آمد؟

یکی از مکانیزم های هورمون استرس

تا جایی که من میدانم، به محض ترشح مقادیر بالای کورتیزول و هورمون های استرس، ساختار افکار تغییر می کند.

در این حالت، مغز شما تصویری از بدترین سناریویی که ممکن است برای شما پیش بیاید، برایتان داستان سرایی می کند.

این حالت بلافاصله قلبتان را وارد حالت بر انگیخته می کند و شما به حالت گریز و ستیز وارد می شوید.

این اتفاق بد نیست! این مکانیزم از شما در برابر یک شیر گرسنه در جنگل محافظت می کند (پا به فرار گذاشتن)!

اما…! اگر اضطراب شما تنها از یک فکر غیر واقعی باشد چه؟

آنگاه چیزی شبیه به جنون به وجود می آید!

لوپ فکر _ احساس

فردی را مثال می زنم که به مادرش وابستگی زیادی دارد!

بعد از اینکه ازدواج می کند، چون وابستگی خودش را رها کرده، جهان اطرافش را غیر قابل کنترل می بیند!

چون نمی تواند شرایط را کنترل کند، (در واقع زندگی بدون مادر را یاد نگرفته) دچار اضطراب می شود.

این اضطراب اگر به حالت مزمن برسد، تبدیل به حملات عصبی مثل پانیک (یا پنیک) منجر شود.

این بار فرد ترسیده است! نکنه دارم سکته می کنم؟؟!!

اینبار کل روزش را درگیر این است که:

+ نکنه این حالت دوباره پیش بیاد؟ (بدترین سناریو)

در این حالت بدن مقادیر زیادی هورمون استرس را در فرد ایجاد کرده و انرژی درونی مخصوص بازسازی بدن تبدیل به یک ابزار برای جنگی غیر واقعی می شود!

با وکیلم که صحبت می کردم، مثال جالبی در این باره زد!

او گفت : حمید این یک باگ مغزی است :).

و اینجاست که فرد در یک لوپ فکری احساسی گیر می کند و تا مدت ها نمی تواند از آن خارج شود!

تا اینجا یک جمع بندی کوچک!

وابستگی های ما به ما سبک های زندگی یاد می دهند.

وقتی این وابستگی ها قطع می شوند، افراد می توانند دچار اضطراب شوند.

چرا؟ چون در این صورت انگار زندگی از کنترل خارج شده! این موضوع ترس زیادی ایجاد می کند.

به شخصه این چالش را به جز اضطراب، در موارد زیر هم دیده ام (در اطرافیان) :

  • اعتیاد به الکل، مواد مخدر، رابطه جنسی زیاد و …
  • تمایل به خودکشی
  • جنون !
  • دعوا و بحث مکرر
  • انزوا و گوشه گیری
  • خرج کردن زیاد پول
  • افسردگی در گرید های بالا
  • منفعل بودن

خب، حمید امیدی حالا چکار کنیم…!

شاید وقتی این مقاله را بخوانید، احساس کنید که من همه چیز دان هستم!

اما حقیقتا من یک انسان معمولی هستم و تجربیاتم را با شما به اشتراک می گذارم.

اگر قرار باشد به عنوان کسی که وسط این چالش است پیشنهادی به شما بکنم چه بگویم؟

1-پذیرش هر آنچه وجود دارد!

اکثر افراد وقتی چالش هایی برایشان پیش می آید، سعی می کنند آن را نفی کنند!

من هم از این قائده مستثنی نبوده و نیستم!

اما پذیرش تا حد زیادی به شما کمک می کند تا بتوانید بر این چالش ها تسلط بیابید.

معمولا مقاومت در برابر شرایط، اوضاع را بدتر می کند.

پس اگر در مرحله جنون بعد از رهایی از وابستگی هستید، لطفا آن را بپذیرید!

اول باید شرایط موجود را قبول کنید تا بتوانید برای آن راهکاری بیابید.

با خودتان بگویید :

  • احساس اضطراب شدیدی دارم اما بنظرم از پس آن بر می آیم.
  • حس می کنم به مرحله دیوانگی رسیدم ولی افراد زیادی از این وضعیت بیرون آمده اند.
  • احساس می کنم افکارم خاکستری هستند اما شاید ذهنم کمی خسته است، بهتر است مدتی به آن استراحت بدهم.

نکته مهم در این فرآیند این است که به هیچ وجه سعی نکنید خودتان را شکرگذار و خوشحال نشان دهید!

شما نمی توانید به خودتان دروغ بگویید!

پس بپذیرید و سعی کنید تغییر ایجاد کنید (به جای نفی کردن!)

2-سعی کنید کارهای خوشحال کننده انجام بدهید!

در اوج اضطرابم، نوشتن در این وبسایت کمی باعث بهتر شدن شرایط می شد.

آنقدر که یک مقاله با عنوان بهبود اضطراب با انجام کار مورد علاقه نوشتم!

بعد ها روانشناسم (خانم سولماز لطف الله زاده) به من همین را گوشزد کرد.

ایشان به من گفتند که : حمید! هرکاری که خوشحالت می کنه و به خودت و دیگران آسیبی نمی رسونه رو انجام بده.

گویی وقتی کاری که برای آن اشتیاق دارید را به انجام می رسانید، هورمون های لذت کمی کار می کنند!

خود این موضوع عاملیست برای بهبود اضطراب، جنون و افسردگی در وحله اول!

3-به شما حق می دهیم… اما کمی تعادل داشته باشید…

اینکه در شرایط بد زندگیتان هستید قبول است!

اما لطفا آن را به انواع و اقسام مشکلات زندگیتان نچسبانید!

میدانید؟ بعضی اوقات ما علاقه داریم مشکلاتمان را به یکدیگر وصل کنیم!

اما حداقل از این موضوع آگاه باشید و سعی کنید اگر ذهنیت منفی دارید، تا حد امکان آن را کنترل کنید.

در این حالتان، احساس منفی سم ترین چیز است.

5 پاسخ
  1. ۰سحر منصوری
    ۰سحر منصوری گفته:

    سلام خدمت حمید آقای عزیز و دوستان گرامی
    من این دیدگاه رو زمانی دارم مینویسم که فقط یک بار این مطلب رو مطالعه کردم و بلافاصله بعد از مطالعه مطلب دارم‌مینویسم، بازم به این موضوع فکر میکنم و اگر نکته یا موضوع دیگه ای خاطرم اومد حتما میام‌مینویسم؛
    من به شخصه بارها این حالت رو تجربه کردم و دقیقا زمانی برام پیش میومد که در مواجهه با یک موقعیت جدید مواجه میشدم حالا این موقعیت جدید هررر چیزی میتونست باشه، حتی زمانی که شخصی به من‌پیشنهاد یک موقعیت جدید رو میداد دقیقا برام پیش میومد. یادمه من تا اتمام دبیرستان و پیش دانشگاهی اصلا تنهایی سفر نرفته بودم کلا تنهایی جایی نرفته بودم؛وقتی ترم اول دانشگاه بودم از طرف دانشگاه رفتم رفتیم مسافرت و من یادمه وقتی رسیدم به مقصددچقد مضطرب بودم و گریه کردم!! حالا جالبش اینه که توی خونه من خیلییی با مامانم یا بابام رابطه عالی و صمیمی نداشتم ولی اونجا ک بودم کلی گریه کردم. قبلنا من خیلی به خاستگار سنتی اجازه میدادم که بیان یعنی آشنایی قبلی نبود فقط با معرفی میومدن و یکم یکم که بحث جدی میشد من همین حمله پنیک بهم دست میداد و بازم گریه ناشی از اضطراب….یادمه وقتی کارآموز وکالت بودم یه تعداد پزشک از تهران تو اهواز سرمایه گذاری کرده بودن و یه شرکت تاسیس کرده بودن مربوط به کالاهای پزشکی و دستگاه های رادیولوژی…شرکت بزرگی بود و شخصی رو میخواستن که مسئول امور حقوقی شرکت بشه با قسمت آموزشی دانشکده حقوق دانشگاه شهیدچمران اهواز صحبت کرده بودن و از اونا خواستن از دانشجوهای حقوق که شاگرد اول باشه و نخبه به اونا معرفی کنن دانشکده اول منو معرفی کرده بود و به ترتیب دو نفر دیگه من دقیقا یادمه وقتی برای مصاحبه رفتم خوب بودم حتی منو بردن پشت میز کارم ولییی چشمتون روز بد نبینه که وقتی رسیدم خونه همین حمله پنیک بهم دست داد از شدت استرس و بعد از اون روز تماس گرفتم گفتم من این کارو قبول نمیکنم در حالی که خیلی اصرار کردن و گفتن ما از هر لحاظ از شما خوشمون اومده میخوایم شما باشید ولی من کلی بهانه آوردم که نرم….
    دقیقا من با هر موقعیتی که رو برو میشدم که از یه جنبه برام‌جدید بود و باید از منطقه امن خودم جدا میشدم دچار این استرس شدید میشدم.
    حالا به تجربه برام ثابت شده که وقتی ما به یک موقعیت وابسته باشیم و قرار باشه از اون موقعیت جدا بشیم این استرس میاد سراغمون و نکته جالب اینه که در خیلیی موارد اون موقعیتی که ما بهش چسبیدیم ممکنه دلخواه ما نباشه و میزان رضایت ما از اون شرایط در سطح خیلییی پایینی باشه اما چون وابسته هستیم چون مهارت برخورد با موقعیت جدید و مهارت خروج از موقعیتی که بهش وابسته هستیم رو نداریم دچار این اضطراب میشیم.
    انگار که هیییچ ابزاری برای برخورد با موقعیت جدید نداریم.
    حمید آقا من فکر میکنم باید ابزاری کارآمد، یا همون مهارت برخورد با موقعیت جدید رو یاد بگیریم اما قبل از اون باید ذهن خودمون رو آموزش بدید یه نگرش جدید بهش بدیم که از ایجاد این وابستگی که صرفا حالت چسبندگی داره جلوگیری کنه یا حتی میزانش رو کم کنه.یه بینش جدید نیاز داریم.
    دقیقا این اضطرابی که بهش اشاره کردید بعضی وقتا اینجوری میشه که مارو از زندگی روزمره مون به کلی جدا میکنه انگار که کنترل زندگیمون رو به کلی از دست میدیم ریست میشیم یه حالت مَنگ بودن…
    خیلیی حالت بدیه…
    الان که دارم مینویسم داره یادم میاد که روزهایی که من خیلیی دچار این حالت ها میشدم زمانی بود که از خودم از تنهایی خودم فراری بودم از تنهاییم وحشت داشتم رابطه خوبی با خودم نداشتم. این حالت باعث میشه ما به شرایط به موقعیت ها میچسبیم انگار این موقعیت و شرایط مارو تعریف میکنن. انگار اگر این شرایط این موقعیت این فرد، این مکان این خونه این خانواده نباشه من هیچ حرفی برا گفتن ندارم اصلا کی ام؟ انگار ما بدون اون موقعیتی که در ذهنمون امن تعریف شده، هویت خودمون رو گم میکنیم…
    باید خیلییی خودمون رو دوست داشته باشیم.باید خیلییی با خودمون دوست و رفیق باشیم باید خیلی خودمون رو بشناسیم تا کم کم سطح وابستگی هامونو بتونیم کم کنیم.
    باید یه بینشی بدست بیاریم تا کمترین آسیب بهمون وارد بشه.
    میدونید من فکر میکنم زمانی که مدام دچار حملات پنیک یا استرس های شدید میشدم ۲ تا تصور داشتم؛ اول اینکه فکر میکردم وابستگی یه چیز بیرونی هست که به من عارض شده و اصلا دست من نیست من یهو میبینم وسط یه موقعیتی هستم و وابسته شدم.
    دوم اینکه شدیدا عقیده داشتم استرس هم چیزیه که از بیرون به من حمله میکنه و بشدت از استرس میترسیدم و چون عواقب روانی و جسمی اضطراب و استرس رو تجربه کرده بودم مدام میترسیدم وای اگ دوباره اون حالت بهم دست بده چیکار کنم؟ راه فرار نداشتم. میزان ترس من دقیقا اینطوری بود که مثل یه بچه خردسالی بودم که یهو مامانش دستشو ول میکنه و اونو وسط خیابون ناشناخته رها کرده دقیقا همین بود و ترسم باعث میشد خیلی گریه کنم مثل همون بچه به اندازه ای که اون‌خیابون و افراد اونجا برای اون بچه غریبه هستن اون موقعیت جدید برامنم غریبه و ناشناخته بود و باعث ترسم‌میشد.
    حمید اقا یه مدت پیش که اولین مقاله های شمارو خونده بودم متوجه شدم در برخورد با یک موقعیت دوباره یکی از الگوهای قدیمی یا بهتره بگم برنامه ذهن ناخودآگاهم فعال شد و دچار استرس و اضطراب شدید شدم این الگو خیلی قدیمی بود یعنی بعد از اینکه دچار اضطراب شدم و دیدم این اضطراب چقد آشناس چون مدتها بود به این استرس دچار نشده بودم، به خودم گفتم صبر کن ببینم! چی شد؟؟؟ و از شیوه مشاهده گری که در موردش توضیح داده بودید استفاده کردم حس کردم با این شیوه چقد با خودم دارم مدارا میکنم چقد با خودم مهربونم و به خودم حمله ور نشدم یکم که آروم شدم و افکارم رو بررسی کردم متوجه شدم چه الگویی تو ذهنم فعال شده و من طبق اون الگو فکر میکردم با یه موقعیت جدید مواجه شدم و همون سناریوی وحشتناک جدا شدن از اون وابستگی رو برام به تصویر کشیده بود که حالا بعدش چی میشه فلان میشه بهمان میشه….
    بعد به خودم گفتم سحر من این همه مدت فکر میکردم استرس و پنیک از بیرون به من حمله ور میشه در حالی که اینجوری نیست ذهن یه سناریوی وحشتناکی رو میسازه و من از شدت ترس دچار اضطراب بدی شده بودم….
    اگر بخوام بیشتر توضیح بدم خیلی کامنت طولانی میشه و از حوصله خارجه
    اما به تجربه برای حل اون اضطراب اول از همه از شیوه مشاهده گری استفاده کردم و اوضاع کم کم بهتر شد…
    البته اینم قبلش بگم اگر ارتباطمون با خودمون بهبود پیدا کنه و بتونیم صرف نظر از هررر شرایطی با خودمون رفیق باشیم از شدت وابستگی ما به عوامل بیرونی کم میشه یعنی اگر بتونیم شخصیت خودمون رو با تغییر نگرش قوی کنیم وابستگی به مراتب کم میشه یعنی میخوام اینو بگم جدا شدن از منطقه امن، زمانی به ما آسیب نمیرسونه که ما یه پشتوانه محکم که متشکل از شخصیت مستقل و قوی باشه، داشته باشیم.اینکه میگم شخصبت قوی به این معنا نیست که الزاما کارای خاص و مهم انجام داده باشیم نههه شخصیت قوی و مستقل از دوست شدن با خودمون میاد اینکه چقدر برای بهبود کیفیت افکارمون، برای اینکه زمان های بیشتری در طول روز در آرامش عمیق باشیم تلاش کردیم. خودمون رو درک کنیم کاری به بقیه نداشته باشیم نظرشون راجع به ما چیه حال خوبمون رو بر این پایه بنا کنیم که از عملکرد شخصی خودمون نسبت به خود، راضی باشیم از انتخاب های روزانه خودمون راضی باشیم مثلا امروز انتخاب میکنم برای حال خوبم محتوای ارزشمند به خورد ذهنم بدم، اخبار نبینم با هر کسی نشست و برخواست نکنم…..
    یعنی یه جایی توی زندگیمون درک کنیم که اقا نحوه واکنش من به عوامل بیرونی طبق الگوهای اطرافیان و جامعه هست خب حالا بیام خودم برای خودم الگوی جدید طبق سبک شخصی خودم ایجاد کنم و قبلش شروع کنم به شناخت سبک شخصی خودم!
    وقتی این شخصیت طبق معیارهای شخصی رشد کرد کم کم میتونه مواظب خودش باشه که کمتر آسیب ببینه میتونه به خودش کمک کنه میتونه احساساتش رو بشناسه و مدیریت کنه و میتونه هر روز بهتر از قبل رفتار کنه و برآیند این رفتارها و تلاش ها نتیجه متفاوتی براش رقم‌میزنه و میران رضایتمندیش از زندگیش بالاتر میره!
    میدونم خیلی طولانی شد ولی این مطالب همینکه به ذهنم خطور میکردن نوشتم، امیدوارم که از حوصله تون خارج نشده باشه🙏🏻🙈
    بازم به این موضوع عاالی، فکر میکنم اگر چیزی یادم اومد میام مینویسم.
    حمید آقا چه موضوع عااالی رو انتخاب کردید ممنونم ازتون..
    حال خوب و فکر آروم رو براتون ارزو دارم🌹🙏🏻

    پاسخ
    • hamidomidi
      hamidomidi گفته:

      سحر برام خیلی جالب بود که ورود به یک موقعیت جدید رو یک “مهارت” میدونی.آفرییییین خیلی خوب بود…
      مثالی که برای استرس زدی خیلی زیبا بود…اینکه گفتی مثل موقعی هست که انسان مادرش رو گم میکنه!
      من حرفی ندارم داخل واتساپ هر آنچه لازم بود رو بهت گفتم.
      یک دنیا ممنون

      پاسخ
  2. ۰سحر منصوری
    ۰سحر منصوری گفته:

    سلام مجدد خدمتتون 🙏🏻
    از شما ممنونم مرسی بابت دقت نظر و محبت و نظر لطفی که دارید مایه دلگرمیه🙏🏻🌹

    پاسخ
  3. ۰سحر منصوری
    ۰سحر منصوری گفته:

    سلام مجدد خدمت حمید آقای عزیز و دوستان گرامی
    ممنونم ازتون که در حال تکمیل این مقاله هستید.موضوع این مقاله یکی از چالش های همیشگی و بزرگ زندگی من بود و تاحدودی هنوزم هست.فقط در گذشته به هیچ وجه نمیدونستم باید چطور باش روبرو بشم اما مدتیه احساس میکنم خدارو شکر نسبت به قبل بهتر میتونم احساساتم رو مدیریت کنم.
    _ پذیرش؛ واقعا اولین برخورد و واکنش صحیح در مقابل این وضعیت پذیرش هست. پذیرش خیلیی مفاهیم رو تو دلش داره اینکه ما دیگه طبق الگوهای قدیمی به خودمون هجوم نمیاریم. خودمون رو سرزنش نمیکنیم. خودمون رو درک میکنیم. پذیرش در واقع میتونه به این معنا باشه که داریم ویژگی های انسانی خودمون رو میپذیریم. یکی از ویژگی های ذهن ناخوداگاه حفظ بقای وضعیت موجود هست این ویژگی باعث میشه ما تمایلی به خروج از منطقه امن خودمون نداشته باشیم.اگر ما ویزگی های انسانی خودمون رو نشناسیم ممکنه در این مواقع به خودمون بگیم اره باز ترسیدی، تو ترسویی همیشه اینجوری هستی تو بی اراده ای……اما وقتی در این مواقع این آگاهی رو داشته باشیم که اره من چون از چیزی که بهش وابسته بودم جدا شدم دچار اضطراب و استرس شدید شدم این ناشی از ویژگی ذهن انسانه چون میخواد برای بقای من تلاش کنه بدترین سناریو رو میچینه که من وارد موقعیت جدید نشم..این میشه پذیرش دیگه خودمون رو درک میکنیم. وقتی که دچار این اضطراب میشم خیلی مهمه که خودمون رو درگیر افکارمون نکنیم خیلییی مهمه که پاسخ افکاری که در این مواقع بیدار شدن و قیام کردن رو ندیم. به قولی با افکارمون کل کل نکنیم سعی نکنیم قانعشون کنیم که شما اشتباه هستید.باهاشون نجنگیم. جنگیدن با هر چیزی اونو ماندگارتر میکنه . من قبلا همیشه همینکارو میکردم و در یک سیکل معیوب میوفتادم و افکار پشت سر هم دایره وار تو سرم میچرخیدن و راه به هیچ جاایی نمیبردم فقط هی بدتر میشدم دقیقا دور باطل بود و من ویط این سیکل گیر میوفتادم در واقع من در گیر افکارم میشدم.خیلییی حالت بدیه. پذیرش به معنای واقعی کلمه مانع از این میشه که درگیر این سیکل معیوب بشیم. یه جورایی افکار خلع سلاح میشن. اولین باری که بهترین برخورد رو با این حالت داشتم همین یه مدت پیش بود که گفتم بعد از خوندن مقاله تون از شیوه مشاهده گری استفاده کردم خیلی کمک کرد خیلییی. بعدش اعتماد به نفسم بالاتر رفت برای اولین بار بود حس کردم مدت زمانی که درگیر استرس و اضطراب میشم خیلی کوتاه شده خدای من خیلی احساس رضایتمندی داشتم از عملکردم ممنونم ازتون حمید آقا بابت مقاله چگونه با قدرت ذهن بیماری را درمان کنیم؛ خیلی به کنترل افکار کمک میکنه حتی مقاله چگونه پیش کنش گر باشیم هم در رابطه با خودمون توضیحات عالی داره!
    پذیرش کمک میکنه کم کم از تجربه کردن نترسیم یعنی یه وقتایی شما افرادی رو میبینید طوری بزرگ شدن که کلا از تجربه کردن نمیترسن یا طرف آگاهانه اومده رو خودش کار کرده و شخصیتی از خودش ساخته که نسبت به تجربه های جدید نترس شده. حالا ما با این اضطراب های مکرر میفهمیم که بشدت از موقعیت های جدید میترسیم وقتی کم‌کم بیایم از همین استراتژی پذیرش استفاده کنیم میبینیم در یک روند تکاملی ماهم هر بار نسبت به موقعیت های جدید و خروج از منطقه امن ترسمون کم و کمتر شده تا جایی که بدون اینکه مجبور باشیم تغییر موقعیت رو بپذیریم میبینیم خودمون به استقبال موقعیت جدید میریم و با تصمیم قبلی و آگاهانه انتخاب میکنیم که از موقعیت امن خودمون جدا بشیم! اینها نتیجه پذیرشه. پذیرش باعث میشه ما همراه با جریان همیشگی زندگی؛ زندگی کنیم از تجربه کردن نمیترسیم یه هو میبینیم نگرشمون این شده که آقا من اومدم زندگی رو تجربه کنم! و شخصیتمون رشد میکنه که البته این تغییر نگرش با یه شبه اتفاق نمیوفته ما اول آگاهانه در هر بار مواجهه با این وضعیت احساسی انتخاب میکنیم که بپذیریم و با تکرار این رفتار بعدها ناخودآگاه این پذیرش جزء شخصیت ما میشه!
    _در مورد انجام کار مورد علاقه؛ خیلی مهمه که با خودمون وقت بگذرونیم تا خودمون رو بشناسیم. این شناختن خودمون انتها نداره سن و سال هم نمیشناسه. هر زمان که اگاه شدیم که انگار من خودم رو نمیشناسم و دارم باب میل بقیه زندگی میکنم میتونیم شروع کنیم خودمون رو بشناسیم و سبک شخصی خودمون رو پیدا کنیم.لازم نیست کار خاص یا بزرگی انجام بدیم نههه مهم اینه که متوجه بشیم چی حال دل خودم رو بهتر میکنه ممکنه خریدن یه لاک ناخن باشه یه کوتاه کردن مو باشه.یه قدم زدن باشه چیزای ساده و کوچیکی ممکنه باشه اما مهم اینه که بدونیم این کارای حال خوب کن برای من چیه.
    من قبلنا که از تنهایی خودم فراری بودم به هر قیمتی شده بود سعی میکردم تنها نمونم اوقاتی ک حالم بد بود ممکن بود با دوستی بگذرونم که اصلا سبک زندگیش و طرز فکرش هم برام جالب نبود اما صرف فرار از تنهایی بود که اغلب حالم بهتر نمیشد بلکه بدترم میشد. خیلییی مهمه شاید بتونم بگم مهم ترین کارمون باید بهبود ارتباط با خودمون باشه اصلا معجزه ها تو زندگیمون اتفاق میوفته! بعدها که رابطه ام با خودم خدارو شکر بهتر شد و در حال حاضر هم در حال بهبوده متوجه شدم من از یه سری کارای کوچیک لذت میبرم که قبلا اصلا انجام نمیدادم.دوست دارم براتون چندتا رو بگم🥰 مثلا من تنهایی کافه رفتن اخیرا بشدت برام لذت بخش شده اینکه کاپو چینوی دوست داشتنی خودم رو آروم اروم نوش جان کنم😇(تقریبا داغ،بدون شکر،اسپرسوش سینگل باشه،بافوم زیاد) و همزمان گوشیم سایلنت تو کیفمه،در حالی که صدای اطرافم رو با حس خوب گوش میدم؛ موسیقی در حال پخش کافه، صدای قهوه ساز که باریستا در حال آماده کردن سفارشاس صدای ظرف و ظروف، بوی قهوه، بعضی وقتا بوی عودی که روشنه، و من همزمان دارم بیرون رو نگاه میکنم و رفت و آمد مردم رو میبینم باور کنید عین مراقبه میمونه برام اولاش هر وقت حالم خوب بود میرفتم وقتی که به اندازه کافی خاطره خوب ساختم و ذهنم شرطی شد اونوقت وقتایی هم که یکم فکری میشدم یکم حسم بد بود به جای اینکه با کسی صحبت کنم و بدون بازگویی اوضاع برای کسی میرفتم کافه برای تمدد اعصاب وبا خودم خلوت میکردم.
    _من قبلنا از پیاده روی فقط و فقط برای لاغری استفاده میکردم و حس خوبی بش نداشتم.اومدن در مورد مزایای پیاده روی سرچ کردم که حسم بهتر شه تا اینکه با اسم یه کتابی برخورد کردم به نام در ستایش پیاده روی از ارلین کاگه؛ بهتون پیشنهاد میکنم حتمااا حتما بخوندیش این کتاب محشره من تصورشو نمیکردم شخصی بیاد از یه زاویه کاااملا جدید به پیاده روی نگاه کرده باشه باورتون نمیشه چقدر نگاهتون تعییر میکنه اصلا میگید چطور تا الان من از پیاده روی برای تناسب اندام استفاده میکردم بابااا این تفریح رایگان یه سفره برا خودش، بعد از خوندن این کتاب بعدها متوجه شدم فقط برای لذت بردن میرم بیرون اروم آروم قدم میزنم و دیگه مثل قبل برا لاغری نبود! یک تفریح حال خوب کن لذت بخش بود.
    یکی از علایق شدید من سفر کردنه درسته زیاد سفر نکردم اما یکی از خواسته های قلبی و همیشگی من که حتما به واقعیت می پیونده اینکه مدام تو سفر باشم.
    یه مدت پیش خیلییی دوست داشتم برم سفر اما دیدم شرایطشو ندارم که به این دلیل حسم داشت بد میشد که گفتم خدایا تو چاره کن چیکار کنم حالم خوب بشه که ایده اومد صبح خیلییی زود بزن بیرون یه مسیری رو مشخص کن که از فلان قسمت شهر بری یه قست دیگه با پای پیاده! همینکه داشتم بش فکر میکردم ذوق کردم تجربه تنها رفتنشو نداشتم برای صبح خیلیی زود، با دوستم که خیلییی طرز فکرمون بهم نزدیکه درمیون گذاشتم خیلی استقبال کرد و این شد که اوووول صبح زدیم بیرون مبدا و مقصد رو مشخص کردیم، قدم زنان شروع کردیم.کوچه ها خلوت، هوا در اوج خنکی ، آسمون در اوووج زیبایی و همینکه زمان میگذشت آفتاب همایونی شروع میکرد تابیدن و کم کم صدای شهر بیشتر شد ما مثل بچه ها به آسمون، به اطراف با دقت نگاه میکردیم احساس کردیم داریم چیزایی رو میبینیم که انگار هیچوقت بش توجه نکرده بودیم حس سفر بمون دست داد از بس که تجربه اش برامون تازگی داشت هی یه جاهایی می ایستادیم چشامونو میبستیم و به صدای اطرافمون گوش میدادیم خیلیییی لذت بخش بود گرسنه که شدیم دیگه نزدیک مقصد بودیم یه کافه رفتیم صبحونه سبک خوردیم ک من همیشه انتخابم کاپوچینو و تارت یا کیک هست 😇 فضای کافه اول صبح یه حال و هوای دیگه ای داشت خیلی عالی بود و بعدش بازم قدم زدیم و حالمون هی بهترو بهتر شد….گفتم خدااا ممنونم چه ایده ای دادی و چندین بار اینکارو تکرار کردیم و الان شده جزء یکی از کارهای بشدت مورد علاقه ام هر بارم عکس میگرفتیم بعدها هر وقت عکسارو نگاه میکردیم انگار خاطره اش شبیه سفر بود برامون…
    خلاصه من متوجه شدم واقعا کارهای مورد علاقه ممکنه خیلی ساده و متناسب با شرایط موجودمون باشه👌
    حمید آقا ممنونم بابت این موضوع عالی؛ خوشحالم که این مقاله در حال تکمیله خیلی موضوع عالی هست.
    ممنونم بابت اینکه زمان میذارید و میخونید🙏🏻
    حال خوب و فکر آروم رو براتون آرزو دارم🙏🏻🌹

    پاسخ
  4. ۰سحر منصوری
    ۰سحر منصوری گفته:

    راستی اخیرا متوجه شدم که نوشتن دیدگاه خیلی بهم کمک میکنه که حالم بهتر بشه. چون کاملا متوجه شدم که در تمام مدت زمانی که مشغول نوشتن دیدگاه در مورد مطالب مورد علاقه ام هستم تونستم کنترل ذهن داشته باشم و ذهنم منسجم میشه .خیلی به بهبود احساس کمک میکنه و در واقع ما تونستیم تمرکزمون رو از موضوعی که حس مارو بد کرده برمیداریم و میذاریم روی موضوعی که بهمون حس خوب میده.
    این موردو هم گفتم بنویسم چون واقعا نباید ساده ازش گذشت🙏🏻🌹

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *