چرا همه چیز داره خراب میشه؟

وقتی لپ تاپم خراب شد!

سلام! من حمید امیدی هستم و اینجا مجله حمید امیدی هست.امروز میخوام راجع به افرادی که مثل من کارشون ارتباط مستقیمی با سیستم هایی مثل لپ تاپ داره صحبت کنم!

بچه هایی که منو میشناسن میدونن شغل اصلی من بهینه سازی سایت برای موتورهای جستجو هست! در واقع من متخصص سئو هستم.

متاسفانه تیمی کار کردن رو هیچ وقت دوست نداشتم و همیشه میخواستم به تنهایی پروژه هام رو جلو ببرم.

اخیرا کمی فکرم مشغول تغییر سبک کارم و ذهنیتم نسبت به شغلم بود که به خودم اومدم و دیدم که از بسیاری از کارهام عقب موندم و مشتریام به شدت ناراضی هستند!

خب دوستانی که سئو کار کردن میدونن که وقتی مشتری ها از شما ناراضی باشند و پروژه ها کنسل بشن، شما دیگه هیچ درآمدی نخواهید داشت!

توی همین حال و هوا، یک روز صبح به طرز عجیبی لپ تاپم خاموش شد و دیگه روشن نشد!

همونجا بود که داخل گوگل سرچ کردم ببینم مشکل از کجاست و متوجه شدم این مشکل لپ تاپم از یک قطعه بسیار حیاتی هست و احتمالا حالا حالاها درست بشو نیست!

و من لا به لای کلی کار و پیام های مشتریها، گم شده بودم!

راستشو بخواید، میدونستم این موضوع یک تغییر بود که قرار بود به من چیزی یاد بده! اما با این اوصاف خیلی نگران و ناراحت و به شدت استرسی شده بودم!

بالاخره تصمیم گرفتم لپ تاپم رو ببرم برای تعمیر و این کار رو کردم!

از درب مغازه تعمیرات که بیرون اومدم، هزاران فکر به سراغم اومده بود و به شدت ترسناک بودند!

لپ تاپم خراب شد
لپ تاپم خراب شد

من بدون لپ تاپ!

حالا من به یک آدم بی هویت تبدیل شده بودم! انگار هویت من داخل همون لپ تاپی بود که سال ها باهاش کار کرده بودم!

مثل جنگجویی شده بودم که وسط یک جنگ، شمشیرش رو ازش گرفته باشن!

حالا باید فکری میکردم و راهی پیدا میکردم! اما میون اون جریان عظیم فکر، مدام چیزی بهم میگفت چطور یک آدم میتونه به یک وسیله انقدر وابسته باشه؟!

چطور یک وسیله میتونه زندگی منو کنترل بکنه، درآمد من و پولی که در میارم، چطوری میتونه به یک لپ تاپ وابسته باشه؟!

یعنی اگر اون لپ تاپ وجود نداشته باشه، من هیچ کار دیگه ای بلد نیستم که زندگیم رو تامین کنم؟ و متاسفانه جواب نه بود!

چطور میتونستم با این چالش رو به رو بشم؟ باید چیکار میکردم؟

جریان های فکری من!

خب من صفحه اینستاگرامی دارم که توش آموزش سئو میدم.دوست داشتید بهش سر بزنید.

داشتم فکر میکردم که توی این مدت بیام و روی صفحه اینستاگرامم کار کنم و این کار رو هم انجام دادم!

صفحه اینستاگرام آموزش سئو حمید امیدی
صفحه اینستاگرام آموزش سئو حمید امیدی

یکم با کاربرام بیشتر آشنا شدم و سوالاتی راجع به اینکه چقدر درآمد دارند ازشون پرسیدم!

یادمه قبلا از جلوی دوربین اومدن و استوری گذاشتن ترس داشتم.ولی اینبار مجبور شده بودم که این کار رو انجام بدم!

از بی کار بودن متنفر بودم و بالاخره روی ترسم پا گذاشتم.حالا جالبیش اینه که ترس اینجوریه که…!

مکانیزم ذهن انسان در برابر ترس !

مکانیزم یا کارکرد ترس اینطوریه که تا قبل از مواجه شدن باهاش، ذهن بدجوری حالت هایی رو به صورت رشته های فکری برامون تصویر میکنه!

نکنه نشه؟ نکنه کل پولت تموم بشه؟ نکنه آبروت پیش مشتریات بره؟ نکنه اعتبارت از بین بره؟

اینا تماما قبل از ورود به دل ترسیه که داریم! بسیاری از افراد روی این ترس پا می ذارن، و بسیاری دیگه مجبور میشن که روش پا بذارن!

مثل من که مجبور شدم روی ترسی که از استوری گرفتن و جلوی دوربین اومدن داشتم پا بذارم و این کار رو بکنم!

حالا این جریان باعث شده بتونم هر روز استوری بذارم و آموزش هامو بهتر ارائه کنم و از اون جالب تر اینکه تونستم با کاربرام احساس نزدیکتری داشته باشم!

ترس بزرگ الان من!

همین حالا هم من ترس های بسیار بزرگی دارم! مثلا اینکه در حال حاضر مجبور شدم پروژه هایی که برای سئو دارم رو دونه به دونه کنسل کنم!

خب الانی که دارم اینو مینویسم، نزدیک عیده (دی ماه 1400) و کل کسب و کار ها توی دوران عید اصل سود سالیانه خودشون رو برداشت میکنن!

این در حالتی هست که وضعیت من کاملا برعکسه! من دارم تمام درآمدم رو از دست میدم و این کار رو میکنم برای آرزوی دیرینه خودم و اون چیزی جز کار کردن روی سایت شخصی خودم نیست!

همین حالا ترس های زیادی دارم که گاهی اوقات مانع کار من میشن! شرایط دور و اطراف من به شدت در حال بی نظم شدنه!

هر روز اتفاقات بدتری از دیروز میفته! همه چیز بسیار سست و غیر قابل پیشبینیه!

درس من از آدام ترید!

چند وقت پیش یکی از دوستام یک فردی رو که در بازارهای ارز دیجیتال سر و صدای زیادی رو به پا کرده بود رو به آدام ترید بهم معرفی کرد.

این فرد گویا بسیار ثروتمند و کار بلد هست! یک روز اتفاقی وارد صفحش در اینستاگرام شدم و استوری هاش رو دنبال کردم!

این فرد داشت میگفت که گویا داشته برای یک معامله بزرگ آماده میشده که یک اتفاق به نظر جزئی اما مشکل ساز براش میفته!

بعد از اون اتفاق یک اتفاق بد دیگه و دوباره اتفاق بدتر و دوباره اتفاق بدتر پشت سر هم!!!

تا جایی که میگفت دیگه داشتم به فروش آخرین خونه و ویلام فکر میکردم تا با پول اون بتونم بدهیم رو صاف کنم.

آدام ترید و خراب شدن شرایط
آدام ترید و خراب شدن شرایط

همچنین میگفت آروم آروم تمام شاگردام ازم داشتن ناراحت میشدن و کلاس های آموزشی و وبینار هام هم در حال کنسل شدن بودند!

در ادامه در بین این همه اتفاق بد که به نظر در حال تموم شدن بود، یک اتفاق افتضاح تر براشون افتاده بود که کاملا زمین گیرشون کرده بود!

بالاخره این اتفاقات جایی تموم شدن و آقای آدام بعد از تموم شدن تمام این اتفاقات بد که میتونستن هرکسی رو ورشکسته کنن، به همون چیزی که آرزوش رو داشتن رسیده بودن!

چقدر حال و هوای این روز های من توی این داستان در حال موج زدن بود…

اگر در حال تغییر کردن هستید، ممکنه دچار دعوای خانوادگی بشید، لپ تاپتون مثل من خراب بشه و یا شخصی شما رو ول کنه و بره و همه نقشه هاتون به باد بره!

اگر این اتفاقات براتون افتاد، نترسید! بلکه ادامه بدید.این واکنش دنیا به تغییری هست که شما میخواید ایجاد کنید.

مطمئنا انتهای این اتفاقات مرموز و بد، آرزوی شما در حال به آغوش کشیدنتون هست!

اشاره ای به دکتر جو دیسپنزا!

دکتر جو دیسپنزا یک عصب شناس و متخصص ژنتیک هست که عرفان رو به علم گره زده! من خیلی به ایشون ارادت دارم و توی برهه های زمانی زیادی ایشون به من کمک کردند.

ایشون در یکی از ورکشاپ های قدیمیشون میفرمودن که تغییر کردن، به علت انرژی زیادی که داره، شرایط رو پیرامون شما تغییر میده.

این مورد دقیقا به خاطر زندگی کردن در آینده و اهمیتش به وجود میاد!

معمولا همه چیز بسیار بی نظم میشه و شرایط کمی سخت و غیر قابل پیشبینی میشه.

این موضوع به این دلیله که شما دیگه اون زندگی سابق رو نمیخواید و جهان هستی داره با این کارش شرایط رو برای شما تغییر میده.

تغییراتی که شاید شما هیچ موقع متوجهش نشید! شرایطی که هیچوقت نمیتونستید خودتون بسازیدش!

دکتر جو دیسپنزا
دکتر جو دیسپنزا

مثل خراب شدن لپ تاپ من! هیچوقت فکرش رو نمیکردم این لپ تاپ یه روزی خراب بشه و من رو دچار سردرگمی بکنه! ولی این اتفاق افتاد.

حالا میفهمم چرا این اتفاق افتاد. شرایط در حال تغییر کردنه و شاید من متوجه نمیشم.

اگر توهم این شرایط رو داری با من از طریق کامنت در ارتباط باش و غصه نخور! این شرایط داره تورو به چیزی که دوست داری نزدیک میکنه.

داری به سمت اون اتفاقی که دوسش داری جذب میشی!

5 پاسخ
  1. سحر منصوری
    سحر منصوری گفته:

    سلام و وقت بخیر آقای امیدی عزیز
    چقدر من از خوندن مقالات شما دارم لذت میبرم انگار این روزا که ارتباطات من به دلیل طرز فکرم محدود شده یه نفرو پیدا کردم مثل خودم🙏🏻😊
    این تغییرات رو منم درک و حس کردم از یه سال پیش سرو صداش میومد تو ذهنم اما به تغییرات خوش آمد نگفتم نرفتم استقبالش، تا تقریبا دو ماه پیش که تماس یکی از موکلام حجم استرس زیادی بهم وارد کرد چیز خاصی نگفت اما نگار سرریز شدن استرس انباشته شده من با اون تماس اتفاق افتاد، به خودم اومدم گفتم دیگه بسه این همه حس بد از این کار بسه حداقل اگر این کارو واقعا دوست داشتم ارزش داشت اما وقتی علاقه ندارم چرا اینقدر باید اذیت شم؟؟
    فهمیدم اون زیر زیرا یه چیز دیگه ای هست که حل نشده اونم اینکه من بشدت به سابقه تحصیلی و موقعیت کارم و مدرکم وابسته هستم هر وقت بخوام تودمو تعریف کنم با کارم و موقعیتم تعریف میکردم و این یعنی عدم پذیرش و دوست داشتن خودم به تنهایی…..
    گفتم برای یه بار هم که شده بذار خودمو بدون همه این چیزا تجربه کنم بذار ببینم تجربه سحر بدون این مدرک و عنوان شغلی چجوریه و تصمیمو گرفتم که خودمو از این کار جدا کنم.
    ترس های خیلیی زیادی اومد سراغم ترس از درآمد نداشتن ترس اینکه خب قراره بعدش چیکار کنم من عادت به بیکار نشستن ندارم وووو….
    اما حس میکنم خدا داره هدایت و حمایتم میکنه و دلگرمم به داشتنش چون تصمیم گرفتم تغییر کنم چون قصد کردم زندگی رو جور دیگه ای تجربه کنم و خدا حامی تغییر و لذت ماست.

    ببخشید یکم طولانی شد ولی از نوشته تون اونقدر لذت بردم که منو هم به حرف آورد🙏🏻
    خوشحالم که میتونم اینجا براتون بنویسم
    حالِِ خوب و فکر آروم رو براتون آرزو دارم🙏🏻

    پاسخ
    • hamidomidi
      hamidomidi گفته:

      خداروشکر که مخاطبان آگاه و فرحیخته ای مثل شما دارم!
      اگر دوست داشتید کمی راجع به مسیر جدیدتون برام بنویسید…
      به چه چیز هایی فکر می کنید؟
      چطور فکر می کنید و قدم اولی که برداشتید چی بوده!

      پاسخ
      • ۰سحر منصوری
        ۰سحر منصوری گفته:

        سلام مجدد خدمت شما؛
        من در تمام طول زندگیم خیلیی به خودم سخت گرفتم و آدم سهل گیری نبودم که بی شک تاثیر پذیرفته از خانواده و محیط پیرامونم بود ولی نمیشه دیگه اطرافیان رو سرزنش کرد چون اونها همون چیزی رو به ما انتقال دادن که آموزش دیده بودن در واقع انتقال دهنده عالی بودن.در کل زندگی من سراسر ترس و استرس بود نسبت به چی که انتخاب ناخودآگاه این رویه دلایل مختلفی داره.اما از زمانی که با مباحث قانون جهان هستی و مسائل ذهنی آشنا شدم طی یک روند تکاملی تغییراتی در طرز فکرم اتفاق افتاد که بخودم اومدم گفتم دیگه بسه یعنی فشار روانیِ تضادهای زندگیم به حدی بود ک یه روز به خودم اومدم گفتم بسه دیگه نمیشه اینجوری ادامه داد و کم کم در مسیر تغییر جنبه های مختلف فکریم قرار گرفتم تا جایی که به حرفه ام هم سرایت کرد. فضای کاری من و مباحثی که باهاشون سرو کار دارم دیگه با شخصیت من هماهنگ نیست.
        از طرفی در مسیر تغییر فکری نگرش من نسبت به خدا تغییر کرد و دارم ایمانمو در این زمینه قوی میکنم که خدا حتما حامی تغییرات من و لذت من هست و وقتی من خواسته مو به خدا عرضه میکنم و براش شورو شوق دارم قدم اول بهم گفته میشه قدم اول رو که بردارم قطعا در ادامه مسیر خدا برنامه رسیدن به خواسته مو قدم به قدم بهم میگه.
        خب در راستای تحقق خواسته ام که همیشه دوست داشتم حرفه وکالت رو بذارم کنار و دیگه کتاب درسی نخونم اگاه شدم درس خوندن رو از همون دوران دبستانم دوست نداشتم اما تنها راه نجات خودم میدیدمش…دوست دارم به حرفه مورد علاقه ام هدایت بشم که مطمئنم وقتی که ذهنم آروم بشه و حسم خوب باشه قطعا در زمان مناسب در مسیرش قرار میگیرم.
        خب اولین قدم که حس کردم باید انجامش بدم نرفتم دفتر، ترس داشت ولی گفتم سحر ایمان به غیب!
        دومین قدم که بعد حدود ۱ماه حس کردم باید بردارم پرونده جدید نباید بگیرم هر پرونده بخاطر روند خیلیی طولانی مثل سرب منو نگه میداره؛ ترس بیشتر شد ولی بازم گفتم حس میکنم این قدم درسته و باید انجام بدم و فقط پرونده های جاری رو پیگیری کنم تا مختومه بشن و از خدا کمک خواستم که خودش روند مختومه شدنشون رو زودتر کنه من نمیدونم چطور طبق محاسبات من طول میکشن اما دارم اعقاد پیدا میکنم که خدا صاحب راه حل های بینهایت هست و نشونه ها رو دارم کم کم میبینم…
        حس میکنم خدا هدایتم میکنه در مسیر رسیدن به خواسته هام..زمانی که من قدم بردارم…
        چون یه جایی به خودم اومدم گفتم دیگه ادامه زندگی با ترس برام غیر ممکنه…
        ادامه زندگی بدون لذت بدون مشغول بودن به چیزی که براش شورو شوق داشته باشی غیر ممکنه و ارزش نداره
        و حس میکنم ادامه زندگی با تسلیم خدا بودن برای هدایت شدن خیلییی ارزش داره👌
        منو ببخشید خیلییی طولانی شد
        ممنونم که حوصله به خرج میدید برای مطالعه🙏🏻🌹

        پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *