شب تاریک روح
the dark night of the soule – شب تاریک روح | ترس از الان، ترس از بی امیدی!
سلام! من حمید امیدی هستم.چرا این عبارت رو توی گوگل سرچ کردی؟
شب تاریک روح !
احتمالا یا داری تجربش میکنی یا فکر میکنی نزدیکه (اگر دومین گزینه برات داره اتفاق میفته که ابر انسان هستی و بسیار باهوش!)
خب! گویا شب تاریک روح یک مفهوم عرفانی هست.
خیلی ها اون رو یک مرحله از گذر انسان از یک “حالت بودن” به یک حالت (شاید) منسجم تر “بودن” میدونند.
خیلی ها تجربه شب سیاه روح رو پروسه مرگ ایگو یا نفس میدونند!
خب بیا کمی خودمونی تر بهش نگاه کنیم و دربارش حرف بزنیم :
داستان از کجا شروع میشه؟
1-خیلی ها شاید شب سیاه روح رو تجربه نکنند!
بیداری یعنی پی بردن به اینکه دنیای بیرون از شما هیچ معنایی درش وجود نداره.
منظورم اینه که ما از بچگی فکر می کردیم که اگر “بدست آوردن” رو تجربه کنیم، میتونیم خوشحال باشیم.
وقتی یک عروسک زیبا رو میخواستید، بی قراری می کردید و وقتی بدست می آوردید، برای لحظاتی یا روزها احساس خوبی داشتید!
چرا این حس خوب توی من ایجاد شده؟ محتمل ترین جواب اینه که بخاطر اون عروسک!
پس اینجا شرطی سازی شروع شد!
دلیل خوشحالی من یک سوژه بیرون از منه!
خیلی خب! اون عروسک یا اسباب بازی بعد مدت ها به اصطلاح از چشممون افتاد !
2-پروسه زندگی| بدست آوردن از پس بدست آوردن!
من دیگه اون عروسک رو نمیخوام ! دوچرخه میخوام !
دوچرخم تکراری شده، اسکوتر میخوام.
اسکوتر نمیخوام، کیت میلان میخوام.
سبک لباس پوشیدنم عوض شده! میخوام مدل بشم.
مدل بودن برام معنی نداره، من به موسیقی علاقه دارم.
و ….
برای پر کردن احساس خلاء سراغ بدست آوردن های مکرر میریم ولی شاید بصورت موقتی احساس خوبی داریم.
این احساس پوچی چیه؟! چرا چیزی رو دارم درون خودم تجربه میکنم که ناخوشایند، غریب و دلشوره آوره؟
مگه قرار نبود با پول بیشتر، اون دختره که میخوامش، 207 که دوست داشتم یا …. حالم خوب بشه؟ چرا نشد؟
3-اضطراب | دروازه ورود به تاریکی
توی بدنم، مغزم یه چیزی رو احساس میکنم.
احساس عجیبی دارم!
شما دعوت شدید به یک سفر بدون دعوت!
حالت های ذهنی و بدنیتون در حال تغییر هستند!
گاهی دلشوره های کوچکی احساس میکنید، بعضی وقتا بدون دلیل احساس عمیقی از افسردگی و تنهایی رو تجربه میکنید.
گاهی دلتون نمیخواد تنها باشید! بنابراین زنگ میزنید به دوستاتون که یا مشروب بخورید، یا گل بکشید یا هیچکدوم / فقط به دوستاتون زنگ میزنید. (اگه بچه مثبت باشید!).
دیدن دوستان یا مصرف محرک ها بصورت موقت اون حس رو از بین میبرند! یک نوع حواس پرتی!
اما ساعت ها بعد شما باز هم با این احساس تنها هستید.
احساسی تلخ، احساسی شبیه به خوردن یک لیوان از آب یک مرداب و احساس آب مونده در شکمتون!
4-افسردگی| مرحله تلخ بعدی
به نظر میاد تغلیض اضطراب به شکل افسردگی در خواهد اومد!
- من اصلا نمیدونم عشق یعنی چی!
- نمیفهمم کمک به دیگران چه مفهومی داره! چرا باید به دیگران کمک کنم؟
- دیگه نمیخوام آدم خوبی باشم! چرا باید آدم خوبی باشم؟
- اصلا معنی زندگی چیه؟
- من کیم؟ اینجا کجاست؟
فشرده شدن روح ! یه شکل های بالا در میان!
قبلنا شکرگذاری که میکردم حالم خوب میشد! الانم اون کارو میکنم مطمئنم خوب میشم!
شکرگذاری ها حالتون رو خوب نمیکنه!
مدیتیشن حالتونو خوب نمی کنه! حتی نماز! ای بابا این چه وضعیتیه؟
روش های قبلی دیگه جواب نمیدن!
توی این مرحله حس میکنی انگار خدا خودش رو ازت پنهان کرده
اینجا هیچیزی وجود نداره…درسته؟ همین حسو داری نه؟

شب تاریک روح
5-وخیم شدن حال | قعر چاه!
حتما تا اینجا چند باری بغض کردی…
توی این مرحله حالت از همیشه بدتره!
اوضاع طوری شده انگار باید بری دکتر!
بقیه توصیه میکنند باید حتما بری پیش تراپیست/ روانشناس و بعدش روانپزشک!
این مرحله رو افراد با اتفاقات متفاوتی تجربه می کنند.
مثلا ممکنه احساس کنی :
- قفسه سینت درد میکنه!
- سرت سنگین شده.
- چشمات زورش کمتر شده | دونه های توخالی توی چشمات میبینی.
- دست چپت خواب میره
- ممکنه تپش قلب داشته باشی.
اینا علائم فیزیکی افسردگی بالینی در روانشناسی هست.
شاید دکترم بری! اما این اتفاقات برات قطعا میفته!

افسردگی در شب تاریک روح
6-من دیگه طاقت ندارم!
انگار هیچ چیز امیدوار کننده ای دیگه وجود نداره!
پول درآوردن برات بی معنی میشه.
احتمال خیلی زیاد با پارتنرت به مشکل میخوری.
روابط دوستانه چندین سالتو تموم میکنی یا وقت گذروندن با اون اشخاص رو متوقف میکنی.
یک سری تغییرات داره توی زندگیت رخ میده اما ابدا مثبت نیست.
همش فقدان! همش تجربه های منفی و از دست دادن ها!
اینجا دیگه به خودت میگی من طاقت ندارم دیگه.
دیگه واقعا نمیتونم! چندمین قطره های اشک دردناک! غم عمیقی که نمیدونی منشا اون کجاست.
خدایا کجایی؟ چرا جوابمو نمیدی؟
غافل ازینکه شما در حال رهایی از تمامی وابستگی هایتان هستید…حتی وابستگی به زنده بودن!
چرا؟ چون چندباریم پنیک اتک (panic attack) رو تجربه کردی و این حالت خیلی نزدیک به مرگ هست.
تو ماکت مردن رو هم تجربه کردی!
7-ضعف ایگو تا شاید (شاید) مردن آن
جالبه خیلی جاها میگن ایگو برای بقای خودش در شب تاریک روح شمارو بیمار میکنه!
بیماری در واقع آخرین نقطه اتصال نفس شما با بدنتون هست.
توی این مرحله دیگه براتون مهم نیست پدرتون اگه بفهمه کاری که ازش متنفر هستید رو رها کردید، چقدر ناراحت میشه!
ناراحت نمیشی که رفیقت جواد دربارت چی فکر می کنه!
دیگه برات مهم نیست اون دختر/پسر رو بدست بیاری یا نه!
8-خلاء
مرحله ای که در آن شخصیت قدیمی در حال مردن است (فیزیکی/شیمیایی/نورونی و …) است اما شخصیت جدید هم شکل نگرفته است!
این سرما خلاء است!
حالا کمی (فقط کمی) آرامترید!
خیلی کم اما شاید قابل توجه!

خلاء در شب سیاه روح
9-بارقه نور | لحظاتی از امید!
جزئیات زیاد داره خلاصش کردم برات اما این مرحله بعد از سفر قهرمانانه به دنیای زیرین وجود، جنگجو (تو) با یک هدیه بر میگرده.
کم کم در طول روز لحظاتی از آرامش ذهنی تجربه میشه!
شاید بسیار کوتاه اما قابل توجه! لحظاتی از بودن در لحظه حال سخاوتمند.
این امیدوار کنندست! حالا تو کلی سختی (سختی فیل کش بگم بهتره) رو تجربه کردی و خیلی چیزا درونت تغییر کرده!
در این مرحله بر میگردی به زندگی اما اینبار با رویکرد و پارادایمی جدید!
هنوز اتفاقات دردناک هستند! وجود دارند و حتی تجربه میشن!
اما تو مقاوم تر شدی و پخته تر!
من تا همینجاشو تجربه کردم! در ادامه یه سری توصیه ها که برای خودم کمک کننده بود رو بهت میگم…
ما بقیش رو هم ببینیم هوش مصنوعی گوگل چی میگه!
منظورم مراحل بعدیه…
توصیه هایی که به شخص من کمک کرد…
که کمی بهتر بشم :)
- ورزش کنید! واقعا موثره واقعا واقعا واقعا واقعا
- اگر تونستید کمتر قهوه مصرف کنید (خودم نتونستم اما دارم تلاش میکنم)
- سریع تلاش نکنید یه رویکرد جدید، تکنیک جدید یا رویه ای جدید رو استارت بزنید! به خودتون اجازه بدید هر جور که هستید باشید…
- شبا خسته به رخت خواب برید و سعی کنید سیر خواب شید.
- خواب بعد از ظهر میتونه موثر باشه…
- اگر شخص خوش قلبی رو سراغ دارید، باهاش حرف بزنید.احساساتتون رو بیان کنید.
- عشق اگر توی زندگیتون دارید، باهاش وقت بگذرونید جوابه!
- رژیم غذایی واقعا موثره!
- پیاده روی شاه کمتر شدن اضطرابه (مخصوصا توی نور آفتاب).
- زیر نظر پزشک از ویتامین های گروه B استفاده کنید برای بهبود مسیر ترمیم سیستم عصبی.
- برای خواب بهتر (در صورت عدم منع پزشک) میتونید از دمنوش هایی مثل سنبل الطیب یا بابونه و اسطوخودوس استفاده کنید.
در نهایت باید بگم تنها نیستی! من دوستت دارم و مطمئنم قوی هستی و این مرحله رو میگذرونی دوست خوبم…
ادامه ماجرا با هوش مصنوعی…
از هوش مصنوعی پرسیدم که :
بعد از تجربه شب تاریک روح، بعد از مرحله خلاء (یعنی مرگ شخصیت قبلی و تشکیل نشدن شخصیت جدید) چه اتفاقی میفته؟
اون پاسخ داد :
تجربه «شب تاریک روح» و مرحله «خلاء» (مرگ شخصیت قبلی و تشکیل نشدن شخصیت جدید) که شما اشاره کردید، در بسیاری از سنتهای عرفانی و مراحل رشد معنوی، مرحلهای حیاتی و غالباً پیشنیاز برای تحول عمیقتر و رسیدن به سطح جدیدی از آگاهی در نظر گرفته میشود.
اتفاقی که معمولاً بعد از مرحله خلاء و شب تاریک روح میافتد، به طور خلاصه و با تأکید بر جنبههای مثبت تحول، به شرح زیر است:
پس از تحمل رنج و پوچی عمیق در مرحله خلاء، و تسلیم شدن به “مرگ” ایگو (نفسانیت) و عدم وجود تعریفهای قدیمی از خود، فرد به تدریج وارد مرحلهای میشود که با عناوینی چون:
- “جذب” و “خلق دوباره” (Integration & Rebirth):
- ظهور “خود” حقیقی: زمانی که شخصیت ساختگی و شرطی شدهی قبلی کاملاً کنار میرود (مرگ ایگو)، فضایی برای ظهور تدریجی شخصیت جدید که بر پایهی خودِ حقیقی، آگاهی و روح عمیقتر فرد بنا شده، ایجاد میشود. این مرحله شامل ساختن یک “من” سالم و آگاه است، نه یک “من” شرطی شدهی قدیمی.
- روشنگری و دیدگاه گستردهتر (Illumination/Enlightenment): این فاز میتواند شامل بیدار شدن و درک عمیقتر ارتباط بین همه چیزها و تجربهی وحدت وجود باشد. حکمت به دست آمده از رنجها و تاریکیها درونی میشود و به نور راهنمایی برای زندگی تبدیل میگردد.
- کشف ارزشها و هدف واقعی: فرد میفهمد که واقعاً چه چیزی در زندگیاش مهم و ارزشمند است، و مسیر زندگیاش را بر اساس این درک عمیق جدید تنظیم میکند. او از نو شروع به «خلق» و «جذب» جنبههای جدیدی از زندگی میکند که با روح بیدارشدهاش هماهنگ است.
- آرامش درونی و هماهنگی (Inner Peace and Harmony):
- تجربه عشق بیقید و شرط به خود و دیگران، که فراتر از قضاوتها و ارزیابیهای شخصی است.
- رسیدن به هماهنگی درونی، که در آن جنبههای متضاد درون فرد با یکدیگر سازش پیدا میکنند و احساس آرامش عمیق حاکم میشود.
- افزایش حضور در لحظه و تقدیر کامل از زمان حال.
«پس از خلاء شب تاریک روح، جایی که شخصیت قبلی میمیرد و تاریکی تسلیم شدن حاکم میشود، بذر “خودِ حقیقی” کاشته میشود. این مرحله، آغاز “جذب” و “تولد دوباره” است. فرد، عاقلتر، قدرتمندتر و با درکی عمیقتر از وحدت هستی برمیخیزد و زندگیاش را نه بر اساس ترس و شرطیشدگیهای گذشته، بلکه بر پایهی نور و هدف واقعی روح خود بنا میکند. این پایان نیست، بلکه تولد یک آگاهی جدید و آغاز سفر خلق یک واقعیت هماهنگتر است.»




سلام حمید آقا
امیدوارم که حال دلتون عالی باشه 🙏🏻 هر چی از خوب بودن و به موقع بودن این مقاله بگم کم گفتم چقدر مطالب شما به موقع ان چقدر من در زمان مناسب به این مقالات شما برمیخورم.
این روزا من تقریبا زود به زود تو زمینه های مختلف این حس میاد سراغم که با تمام وجودم میخوام از طرز فکر قبلی و شخصیت قبلی جدا بشم و تغییر کنم اما این نکته خیلیی خیلییی خوب بود که نوشته بودین برای پیدا کردن رویکرد جدید عجله نکنید…چقدر این جمله آرامش بخش بود انگار نویسنده با تمام وجودش حس همدردی با مخاطبش داره🥹
یکم ابهام کافیه که به صورت خودکار مارو مضطرب کنه و ما باید به صورت خودآگاه به خودمون بگیم یکم ابهام طبیعیه زمان بده به خودت و این مقاله همین مورد رو چقدر خوب منتقل میکنه🌹
هر چقدر از حس خوب این مطلب بگم کم گفتم ولی خالصانه از صمیم قلبم ازتون تشکر میکنم🙏🏻🌹
امیدوارم هر جا هستین در بهترین حالت خودتون و در حال خوب باشید🙏🏻🍃🍂🍁☕️🙏🏻💕
مرسی سحر عزیزم❤️❤️
دلم برای کامنتای جذابت تنگ شده بود
🙏🏻☺️❤️